دلم یه مجلس عزاداری می‌خواد…

روز تاسوعاست.
دلم یه مجلس عزاداری می‌خواد که یکی مثل آقای قابل سخن‌ران‌ش باشه. بشینه بگه آقا حقیقت ایناست. بشینه بهمون درس عاشورایی‌بودن (اون طور که واقعا باید باشه) بده. بشینه قشنگ مشتی سره رو از ناسره برامون بشکافه.
از شما چه پنهون بدم نمیاد یه زیارت عاشورایی هم بخونیم با هم با هایده. دعای جوشن کبیرش که خیلی صفا داشت.
حیف …
حیف که امثال آقای قابل یا خاموش شدن، یا شناخته نشدن یا مثل خود آقای قابل وقتی که دیگه بین‌مون نیستن بیش‌تر و بیش‌تر شناخته می‌شن اما دیگه دست ما از محضر پرفایده‌شون کوتاهه.

منتشرشده توسط

مریم

ما اینجا هر چه داریم می‌ریزیم روی دایره... این جا خودخودمان هستیم. نه نقش‌هایی که به ما محول شده است. نه آن تصویری که خودمان یا دیگران از ما ساخته‌اند. این‌جا ما هستیم. تخصص نیمی‌ از ما نرم‌افزار و نیم دیگر میکروبیولوژی‌ است. ما علائق‌مان، درگیری‌های ذهنی‌مان، دیدگاه‌های‌مان و تردیدهای‌مان را این‌جا می‌نویسیم. شاید تعبیر شل سیلور استاین بد نباشد: این‌جا بخشی از گوشه‌های ناصاف‌مان را گرد می‌کنیم تا با هم به‌تر غلت بخوریم، دنیا را نظاره کنیم و از زندگی لذت ببریم. این‌جا صندوق مشترک امانات ماست. ما که از هشت هشت هشتاد و هشت آغاز کردیم تا ... خدا می‌داند.