بعد از ۱۵ سال از این بهتر نیاید ذوقمان …

گفتند شیخ عطار که پیر معرفت است/از عشق مجاز به حقیقت رسیده است
چون یار زمینی‌ام به راه مجاز برد/ وه یار این‌چنین که باز دل سپرده است
مرگش به چشم دیدم و این روزها دلم/ بازش هوای حقیقت به سر زده‌است
تنها و دل خلیده، تنیده درون خویش / انگار دلم نبود که پا می‌‌زدست و دست
یارب بگو که رحم کند بر شکستگی‌اش/ «ای بنده من گمارده‌امش، بی‌گدار هست»
بخشم عطای خال حقیقی به چاه مجاز/ «از ما سخن چو می‌شنوی زان بشوی دست»

«یک دم چو آفریده‌ شدی این صنوبرین/در دم پرید و لب بام خانه نشست»

«پروا مدار ز این دم دمی پریدن‌ها/ زان‌رو که بام به بام  رواست و آید در بست»

نه بی‌دل و نه صاحب دل، از چه روی پس/ گشتم پریش که دل این ناسی است که هست

شیدا شده دل بشویم از هر چه که هست/ بردارم از دل امید و وادارم زو دست

دنیا و بهشت و دوزخم ناید در سر/ «سرگشته اگر می‌شنوی مر این دم هست»

*************************************

دل پر شده، سر گشته، به پا آمده سنگ/ ره گم شده، شب سر نشده، پایان هم هست؟

«دل پر ده، سر بگرد و سنگ را وا بگذار/ ره ول کن و شب سر کن و یزدان بپرست»

منتشرشده توسط

مریم

ما اینجا هر چه داریم می‌ریزیم روی دایره... این جا خودخودمان هستیم. نه نقش‌هایی که به ما محول شده است. نه آن تصویری که خودمان یا دیگران از ما ساخته‌اند. این‌جا ما هستیم. تخصص نیمی‌ از ما نرم‌افزار و نیم دیگر میکروبیولوژی‌ است. ما علائق‌مان، درگیری‌های ذهنی‌مان، دیدگاه‌های‌مان و تردیدهای‌مان را این‌جا می‌نویسیم. شاید تعبیر شل سیلور استاین بد نباشد: این‌جا بخشی از گوشه‌های ناصاف‌مان را گرد می‌کنیم تا با هم به‌تر غلت بخوریم، دنیا را نظاره کنیم و از زندگی لذت ببریم. این‌جا صندوق مشترک امانات ماست. ما که از هشت هشت هشتاد و هشت آغاز کردیم تا ... خدا می‌داند.

4 دیدگاه در “بعد از ۱۵ سال از این بهتر نیاید ذوقمان …”

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.