افغان‌تلکام در ایران

{ پست شده در ۰۲ مهر ۱۳۹۳ توسط صادق }
مربوط به : شبکه, عمومی

این اطلاعات شبکه‌ای است که پکت ما توش گیر می‌کنه!

نشانی ساختمان اداره زیرساخت، شبکه AfghanTelecom:

کلاس آموزشی مدیریت سازمان‌های غیردولتی

{ پست شده در ۲۶ تیر ۱۳۹۳ توسط صادق }
مربوط به : عمومی

قسمت اول:

قسمت دوم:

قسمت سوم:

داستان فلسطین و اسرائیل

{ پست شده در ۲۲ تیر ۱۳۹۳ توسط صادق }
مربوط به : عمومی

داستان فلسطین و اسرائیل

برگرفته از: https://www.facebook.com/photo.php?v=689880734416461

روزهای سخت

{ پست شده در ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ توسط مریم }
مربوط به : خصوصی

دلت که تنگ بشه حاضری دونه دونه برنج‌های سوخته‌ای که یه نفر خاص پخته و خودت سوزوندی‌ش رو بخوری، چون اون پخته. حتی نمی‌خوای پنجره‌ای که وقتی اونو تو خونه داشتی باز کردی ببندی. شاید بوش و طعم حضورش دیرتر از خونه‌ت بره بیرون. به روزهای سخت فکر می‌کنم.

گردگیری

{ پست شده در ۱۹ اسفند ۱۳۹۲ توسط مریم }
مربوط به : عمومی

دیدم خیلی وقته اینجا نیومدم. گفتم بیام یه دستی بکشم، خاکی بگیرم. مشغله به جای خود. دلایل دیگه‌ای هستن که باعث می‌شن کم‌تر به اینجا سر بزنم. مثل پرنده‌ای شدم که می‌دونم وقتی میام تو لونه‌ام به جای این که یه جای دنج داشته باشم برای استراحت با فاخته‌هایی روبرو می‌شم که تو لونه‌ی من تخم گذاشتن. صادق می‌گفت فاخته تو لونه‌ی پرنده‌های دیگه تخم می‌ذاره و وقتی تخم‌ش جوجه می‌شه تخم‌های پرنده‌ی صاحب‌لونه رو می‌ندازه پایین. حالا تا کی ما رو از لونه‌مون بندازن بیرون خدا می‌دونه. ولی خب. به هر حال ترجیح می‌دم مثل پرنده‌ای که از لونه‌ش ناامیده بی‌وقفه پرواز کنم و دلم خوش باشه که لونه هست. هنوز خراب نشده.
نمی‌دونم چرا آدم‌ها اصرار دارند که به دیگری بخورانند که اون‌ها درست می‌گن. بماند… اهمیتی ندارد. مثلا دوستی آمده با لحنی نه چندان مناسب به من می‌گه که «مغلطه نکن! هر وقت خودت مادر شدی، منتش رو سر بچه ات بذار و به مادر و بچه بقیه کاری نداشته باش» و الخ … اما اصلا به خودش زحمت نداده که فکر کنه خودش داره مغلطه می‌کنه و تو کار من دخالت می‌کنه. یکی نیست بهش بگه مرد مؤمن من این جا تو فضای خودم یه درددلی با خودم کردم. به تو چه … تو اصن مرد! اصن آخر آفرینش! تاج سر خلقت! بذار من به درد خودم بمیرم. به تو چه. اصن چه نیازی داری که من بگم مردا خوبن و زنا بد. شما که همه‌ی عالم رو گرفتین. از سر خیر این یه ریزه فضای مجازی بگذر بذار یه زن چس‌ناله‌ش رو بکنه. چیکار داری؟
بماند. نه حوصله‌ی بحث کردن دارم. نه انگیزه‌ی متقاعد کردن دیگری. فقط اینجا با خودم واگویه می‌کنم. قرار هم نیست با فحش و حرف و حدیث شما عقیده‌ی من عوض بشه.
اصل مطلب این که اومدم کشف اخیرم رو بنویسم:
تو روابط بین خودم و آدم‌های دیگه که نگاه می‌کنم می‌بینم هر چی آدم‌ها تقصیرشون تو جریانی بیش‌تر باشه کم‌تر حاضرن به خاطر مسئله‌ی پیش‌اومده عذرخواهی کنن. بیش‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم تو سطح اداره‌ی مملکت هم همینه. روحانی مثلا میاد بابت شلوغی‌هایی که ملت تو گرفتن سبد کالا به خرج می‌دن عذرخواهی می‌کنه ولی بابت خیلی چیزای دیگه به روی خودش هم نمیاره در حالی که شاید در مورد اونا مسئول‌تر باشه. این یعنی هنوز ما مردم از بالا تا پایین خیلی مونده که «مسئولیت‌پذیر» باشیم و اینقدر بزرگ و غنی باشیم که مسئولیت اشتباه‌های بزرگ‌مون رو بپذیریم. تازه دیگران رو هم به خاطر پذیرش مسئولیت کارهاشون تقبیح می‌کنیم تا یه وقت نوبت به خودمون نرسه. ما مردم تک‌تک‌مون خیلی راه داریم تا خوشبختی …

من و بخیه‌ی دندون

{ پست شده در ۱۹ آبان ۱۳۹۲ توسط مریم }
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

شبی که داشتم با هزار زحمت با وجود بخیه‌های دندونم یه کم برنج می‌خوردم یاد اونایی افتادم که بخیه‌ها و عمل‌های سنگین دارن. بویژه خانم‌های بدبختی که با سی سانتی‌متر بخیه سزارین باید برن دستشویی و معمولا دچار یبوست هم می‌شن و طبق معمول لعنت فرستادم به طرز آفرینش خودمون و این بدبختیایی که داریم. واقعا خیلی سخته خیلی. بعد یاد یه آقایی افتادم که زیر پست‌ قبلی کلی بارم کرده بود که شما زنا فقط قر و فر دارین و همه‌ی بدبختی زندگی مال ما مرداست. بدینوسیله می‌خواستم یادش بیارم که تشریف فرمایی پربارش به این دنیا همراه بوده با جر خوردن یک زن، که اگه تا آخر عمرش هم بدوه نمی‌تونه قیمت‌ش رو بپردازه. نمی‌دونم چرا بعضی از این مردا چشم‌شون فقط دوتا چیز رو می‌بینه: پول و تن زن.
پی‌نوشت: دوتا دندونم رو کشیدم و بخیه خورده و دوسه روزه که نمی‌تونم غذا بخورم :(

من زنم.

{ پست شده در ۳۰ مهر ۱۳۹۲ توسط مریم }
مربوط به : عمومی

دیروز برای رفتن به فاطمی وسیله‌ی شخصی را انتخاب کردم. در مسیر به خودم می‌گفتم آیا من آدم خودخواهی نیستم که یک نفره یک ماشین را انداخته‌ام توی خیابان و این هوای آلوده را آلوده‌تر می‌کنم؟ خودم را راضی کردم که در این هوای آلوده و با این زانوی دردناک من احتمالا این کار بهتر از پیاده‌روی و مسیر بیست دقیقه را یک ساعت و بیست دقیقه‌رفتن هست. ماشین را جایی به سختی پارک کردم و سه چهار ساعت بعد برگشتم. یه لایه غبار کامل روی ماشین را گرفته بود. تازه فهمیدم چرا دوباره سینه‌ام حالت چرکی داشت و سرفه‌ام برگشته بود. بنا به گفته دکتر این یک واکنش حساسیتی به آلودگی هوا بود در حالی اولش فکر کردم سرماخوردگی‌م بدتر شده است.
این مقدمه را گفتم که بگویم با دیدن این آلودگی شدید دچار عذاب وجدان شدم و پادرد و وقت و ضرر شخصی آلودگی را گذاشتم کنار و تصمیم گرفتم امروز با وسیله‌ی نقلیه‌ی عمومی تاکسی به مقصد بروم. مسیر رفت که بعدازظهر بود را با کمی پیاده‌روی تا سر خیابان و یک مسیر تاکسی مستقیم رفتم. برای برگشت در حالی که شب شده سوار تاکسی شدم به امید این که من را تا سر خیابان می‌رساند. اما تاکسی گفت که منظور من را متوجه نشده و سر تقاطع دو بزرگراه مجبور شدم پیادم شوم و خروجی بزرگراه را تا جایی که بشود ماشین گرفت پیاده بیایم. در این مسیر جوانکی خام سر و کله‌اش سبز شد و صحبت‌ها و اتفاقاتی رفت که تقریبا من را از انتخاب‌م یعنی استفاده از وسیله‌ی نقلیه‌ی عمومی به جای وسیله‌ی شخصی تک‌سرنشین پشیمان کرد. به هر حال از شر جوانک پرروی بی‌فرهنگ بی‌ادب و بی‌اخلاق و بی‌شخصیت و بی‌ایمان و بی‌عقل خلاص شدم (همه‌ی این‌ها را مطمئنم چون به خودش گفتم و گفت خبری از هیچ کدام در وجودش نیست). اما من مانده‌م و حاشیه‌ی امنیتی که شکسته شده (گرچه نه نخستین بار است نه متأسفانه آخرین بار خواهد بود و نه تنها برای من اتفاق افتاده و می‌افتد) و حرف‌هایی که می‌شنوم و نمک‌ است بر زخم بی‌پایان زنانه‌ام.
من هنوز به عنوان یک زن امنیت قدم زدن در خیابان ندارم، اجازه رفتن به خارج کشور به اراده و خواست خودم ندارم (نوعی عرض می‌کنم وگرنه شخص من این مورد و موارد دیگری را به عنوان شرط ضمن عقد ذکر کرده‌ام)، به عنوان یک زن در کشور ایران با تمدن قدیمی هنوز خریده و فروخته می‌شوم، هنوز کتک می‌خورم، هنوز ابزار جنسی هستم، هنوز ابزار تولیدمثل هستم، هنوز ناموسی کشته می‌شوم، هنوز توسری‌خور تربیت می‌شوم، هنوز آزادی پوشش ندارم، هنوز شرایط برابر اجتماعی و حقوقی و انسانی ندارم و با این حال در دنیای مصنوعا مدرنی زندگی می‌کنم که بعد از سال‌ها و قرن‌های درازی که مورد ظلم قرار گرفته‌ام، هنوز حقم را بازنستانده، باید شنوای مردانی باشم که معتقدند نه تنها به زنان ظلمی نرفته بلکه در حق مردان نیز ظلم شده است. و بشنوم که حرف‌های خاله‌زنک می‌زنیم و به این طریقه اعمال قدرت می‌کنیم و بی مسئولیتیم ما زن‌ها.
من زنم.
تنها کاری که می‌توانم و می‌کنم و باید بکنم این است که زن بمانم. بایستم و نقاب مردانه نزنم. فرار نکنم.
آری من زنم و جاذبه‌ی زنانه‌ام را نه پنهان می‌کنم نه بر صورت شما می‌زنم. من در صحنه می‌مانم و آن قدر پیاده می‌روم که شما مردها بدانید که این خیابان سهم من هم هست. شب مال من هم هست. تنهایی مال من هم هست. کار مال من هم هست. سفر مال من هم هست. حرف زدن مال من هم هست. خندیدن مال من هم هست. عشق مال من هم هست. استقلال مال من هم هست. پارک مال من هم هست.
زندگی من مال من است. نه کم‌تر نه بیش‌تر. من زنم و آن قدر زن می‌مانم تا باور کنید که دنیای مردانه‌ای که ساخته‌اید نه واقعی‌ست نه پایدار نه درست.

خواب‌های آشفته

{ پست شده در ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
برچسب ها :
مربوط به : عمومی

مدت‌ها بود که خواب نمی‌دیدم. اما خوب یا بد چندی است که خواب‌هایم برگشته‌اند.
در این بین سهم جنگ و ورود ایران به یک جنگ فراگیر زیاد است. یکبار در شهر و در کنار میر، یکبار در طبیعت و …
جالب اینجاست که درهیچ‌کدام اثری از دلهره و شتاب و تشویش و نگرانی نیست. در همه آن‌ها همه با هم و همراه بودند.
سپاه و مردم نیرو‌های یاری‌گرند.
در این خواب‌ها حملات هوایی هستند.

این تعداد زیاد خواب با موضوع مشترک، اما، بعد از بیداری دغدغه می‌شود و موضوع فکر می‌شود.
اینکه در فکری که چرا این موضوع؟ و چرا این گونه؟ و چرا متفاوت با آنچه که در بیداری می‌پنداری؟
آیا مرهمی داخلی برای فرار از فشار آنچه در روز می‌پنداری است؟ آیا به آرمانی‌ترین وضعیت‌هایی که تصور می‌کنی پناه می‌بری؟ آیا امیدواری به خود می‌دهی که آنقدرها هم وحشتناک نیست؟ آیا فقط موهوماتی است بی‌هیچ دلیلی؟ شاید خاطره‌هایی است از گرمایی که در کودکی حس کردی، دوران جنگ؟ …

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود …

{ پست شده در ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ توسط صادق }
دیدگاه‌ها خاموش
مربوط به : عمومی

۸ سال تمام شد. هشت سالی که بسیـــــار ناگوار بود.

هشت سالی که تلاش فقط برای سپری شدن و گذشتن از آن بود.

هشت سالی که با شکست مردی با اخلاق و معتقد به حقوق برابر و نه برابرتر عده‌ای، دکتر معین و تیمش شروع شد

و با روی کار آمدن روحانی – مردی که در بسیاری از خصوصیات کف نیاز و خواسته‌م را پوشش نمی‌دهد و تنها به امید آمدن شرایطی برای آینده‌ای بهتر در ۴ سال بعد و به پشتوانه مرد بزرگ و دوست‌داشتنی، خاتمی از او حمایت کرده و می‌کنم – به پایان رسید.

امروز به صورت رسمی عمر دولت مردم‌فریب و بی‌اخلاق و کوتوله تمام می‌شود. به امید فردایی بهتر برای همه ایران و ایرانی‌ها، چهار سال، چهار سالی که آسان نخواهد بود را شروع می‌کنیم …

یاد قدیم‌ و تاسف و خوشحالی توام

{ پست شده در ۰۷ مرداد ۱۳۹۲ توسط صادق }

سال دوم دبیرستان که بودم با همراهی تعدادی از دوستان همکلاسی گروهی به اسم «اتحاد» درست کردیم. در عالم نوجوانی این گروه در مدرسه قرار بود نماینده خواست دانش‌آموزان باشد و در جهت ارتقاء اوضاع مدرسه که از دید بخشی از ما دانش‌آموزان جالب نبود بپردازد.
اساسنامه اولیه آماده شد و برای شروع به کار این اساسنامه در برد مجله هفتگی‌ای [که گزیده نشریات ادبی/علمی/فرهنگی رادر آن منتشر می‌کردیم] نصب کردیم.
یک زنگ بیشتر طول نکشید که این دو صفحه کنده شد و زنگ بعد مدیر مدرسه سر کلاس حاضر و با عصبانیت ما بانیان این کار را شماتت و توبیخ و تهدید کرد.
چند سالی از این موضوع سپری شده بود که دوران خاتمی آغاز شد و اینبار از بالا به مدارس دستور رسید که شورای دانش‌آموزی تشکیل دهند و انتخابات داشته باشند و مشق دموکراسی و کار گروهی کنند. و به یاد دارم یکبار که به مدرسه سر زده بودم همین مدیر در صف دانشآموزان را به شرکت در این شورای تشویق و تهییج می‌کرد.

در همین دوران بود که به همراه تعدادی از دوستان همکلاسی سابق برای بهبود توانایی‌ها و افزایش کیفیت آموزش در مدرسه سابق همراه شدم. برای رسیدن به این هدف و با توجه به سابقه خودمان برنامه‌ای برای این کار تدارک دیدیم. برنامه شامل آموزش کار گروهی و عملی، یادگیری تحلیل مشکل و حل آن، آموزش کاربردی زبان انگلیسی تا حد روانی در صحبت و شنیدن و خواندن و نوشتن، داشتن توانایی استفاده از رایانه به عنوان ابزار و در آخر مهارت در استفاده از اینترنت به عنوان ابزار ارتباط و پژوهش بود.
ساخت تیم‌های مشاوره و آموزش بخصوص در زمینه رباتیک از دانشجویان و الزام به گروهی کارکردن و استغاده از رایانه در پبشبرد پروژه و تهیه گزارش تامین‌کننده یک بخش ار اهداف بود.
صحبت با کانون زبان ایران و برگزاری دوره زبان در مدرسه بخش دیگری از اهداف را محقق می‌کرد.
فراهم کردن اینترنت پرسرعت در دورانی که اینترنت دیال‌آپ هم در بسیاری از مدارس وجود نداشت رهکار دیگر در برنامه‌های ما بود. این کار با همکاری شبکه مدرسه (پروژه‌ای از بنیاد دانش و هنر ایران) و پارس‌آنلاین محقق شد.
همچنین برگزاری کارسوق‌ها برای بازکردن افق دید دانش‌آموزان و کشف علاقه آنها در دستور کار بود. در سال بیش از دو کارسوق در زمینه‌های ریاضی، لینوکس، نجوم، … برگزار شد.

همه این کارها بالطبع هزینه داشت و مدارس دولتی. ناتوان از تامین این هزینه‌ها. برای این مشکل هم راهکاری دیده شده بود. هزینه‌ها با همیاری یک خیر هزینه‌ها تامین می‌شد و ماهانه گزارش عملکرد به وی ارائه می‌شد.

در طول چند سالی که این پروژه ادامه داشت مشکلات و موانعی، هر چند روز یکبار از سوی مسوولین مدرسه (و آموزش و پرورش) ایجاد می‌شد. بخش آموزش زبان که از همه دیرتر اجرایی شده بود تنها یکسال اجرایی باقی ماند. مثلا مدیر راهنمایی ترجیح می‌داد دانش‌آموزان در نماز جماعت مساجد مختلف یزد شرکت کنند تا اینکه در کلاس زبان مدرسه بعد از ساعت رسمی حاضر شوند. (البته وی مزد خود را گرفت. وی هم‌اکنون یکی از مدیران عالی‌رتبه در آموزش و پرورش یزد است!) در این میان کم لطفی است که از معاون ناحیه آقای محمود زارع اسم نبرم که پشتیبان جدی فعالیت‌ها بود. به پشتوانه همراهی وی -در اوج دوران فعالییت‌هایمان) کارگاه تراشکاری برای کمک ساخت بعضی قطعات مورد نیاز دانش‌آموزان در پروژه‌ها راه‌اندازی شد!
در این چند سال خروجی کار بسیار بسیار رضایت‌بخش بود. علاوه بر درخشش دانش‌آموزان در مسابقات مختلف از قبیل جشنواره خوارزمی و روبوکاپ و …، باید متذکر شد که دانش‌آموزانی که در این برنامه‌ها شرکت کرده بودند امروزه یا خود کارآفرینند یا در موقعیت‌های شغلی خود بسیار اثرگذار و موفق هستند. در میان تعدادی از آنها بعدها به جمع همکاران ما در همین پروژه در مدرسه یا شرکت دانش‌بنیادی که بعدها تاسیس کردیم پیوستند.

این برنامه‌ها هم با آمدن دولت احمدی‌نژاد کم‌کم دچار وقفه شد و در حال حاضر فقط بخشی از آن و آن‌هم به صورت حداقلی و به صورت فرمالیته در حال اجراست :-(
برایم جالب بود که از چند سال پیش در مدارس غیرانتفاعی (!؟) طراز اول تهران درسی با نام پروژه ایجاد شده است (هر چند به دلیل اجباری بودن و عدم آشنایی مسوولین امر -در مدارس و آموزش پرورش- محملی برای کسب درآمد عده‌ای یا فخرفروشی مدارس به یکدیگر شده است)

امروز در راه از رادیو شنیدم که قرار است طرحی که نام آن را هوشمندسازی مدارس گذاشته‌اند تا دو سال دیگر در همه مدارس (؟!) اجرایی شود.

علی ای حال، غرض از این نوشته این بود که این نکته‌ها را گوشزد کنم:
۱. بسیاری از کارهایی که در زمان گذشته با اکراه یا مشکلات بسیار در مدارس به صورت خودجوش انجام می‌شده است بعد از مدتی تبدیل به یک حرکت فراگیر شده است.
۲. به نظر می‌رسد اثربخشی این فعالیت‌ها تا همگانی نشده و تبدیل به هدف نشده است بسیار بیشتر از زمانی است که این برنامه‌ها رسمی و همه‌گیر می‌شود
۳. کندی تحول در نظام آموزشی و مقاومت آن در مقابل تغییرات سد راه توسعه و کارایی نظام آموزش عمومی است.
۴. تغییرات از پایین به بالا بسیار موثرتر از تغییرات دستوری و از بالا به پایین است.
و …